تبلیغات
عصرجمعه - حسرت
سه شنبه 14 مرداد 1393

حسرت

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

کنار خونه امون یه رودخونه بود،خیلی قبل تر ها وقتی که اونقدر کم سن و سال بودم که دغدغه شنیدن "هی پسر" رو نداشته باشم...می رفتم و پاچه هام رو میزدم بالا و پاهام رو لخت و عور میذاشتم تو آب رودخونه روی سنگ ریزه های توی آب،بعضی از سنگ ریزه ها رو آب با خودش می برد....قشنگ بودن میرفتم دنبالشون و دورباره پام رو میذاشتم روشون تا فرار نکنن....همین که خسته ام میشد و می خواستم برم تا پاهام رو بر میداشتم سنگ ریزه ها هم با جریان آب میرفتن...یه حسرتی عجیبی دلم رو برا چند لحظه تسخیر می کرد نمیدونستم چرا...چرا

حالا از اون سال ها خیلی میگذره،خونه همون جاست رودخونه هم پیشش اما هر وقت که میرم کنارش و میشینم دیگه سنگ ریزه های اون سال ها رو نمی بینم انگار که رودخونه شده یه رودخونه دیگه انگار که تمام این سال ها رو اون حسرت با خودش برد...

درد بزرگ اینه که دیگه نه رودخونه اون رودخونه ست نه اون سنگ ریزه ها همون سنگ ریزه های دیروزان و نه من دیگه اون....

تمام زندگیم حسرت نگه داشتن زیبای ها بود...

"بامداد"


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر