تبلیغات
عصرجمعه - هم خوابی سایه ها
یکشنبه 17 دی 1391

هم خوابی سایه ها

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

آنقدر غریبه می شوم که دستانم
از لمس چهره ام حیا دارد
آنقدر غریبه بودیم 
که خاطرات را
در ته کوچه آشنایی
چال کنیم
و ندانیم که، که بودیم
آنقدر غریبه می شویم در تنهای یک شب
که برای لمس دستانی 
...........................در کوچه ای 
.........................................انتهای خاطره ای
..............................................................قراری
سایه ها
نجواکنان
در گوش شب
قصه ها می گویند...بشنو

"بامداد"


NahaN
جمعه 22 دی 1391 12:12 ب.ظ
خواهش میكنم.شما لطف دارین به بنده
هعی...
بامداد
چهارشنبه 20 دی 1391 08:41 ب.ظ
نظر لطفتونه...باعث دلگرمی هستید

اونجا دیگه جای من نبود...فقط برام دوستانی خوب مثل شما مونده...پایدار باشید
NahaN
دوشنبه 18 دی 1391 09:29 ب.ظ
شعراتونو دوس دارم.هر چند وقت ی بار میام اینجا.ولی شما نمیانff.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر