تبلیغات
عصرجمعه
پنجشنبه 20 شهریور 1393

شوریدگی

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

حرف ها در دو دیده

اشک ها بر لبانم

مست شراب واهی

این افتان و خزانم

ساقی بجای باده

زن،با چوب خیزرانم

تا حد زنند ندانم

این حد و این مقامم...

"بامداد"


پنجشنبه 16 مرداد 1393

قلبینه

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    نوع مطلب :قلبینه ها ،

شاعر از گوشه پنجره

به داستان غم انگیز

عابران می نگریست

و با خود چیزی می گفت...


"و من از ذهن خود با شاعر می گویم:

راستی چقدر شعر این مردم آشناست"


"بامداد"



سه شنبه 14 مرداد 1393

حسرت

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

کنار خونه امون یه رودخونه بود،خیلی قبل تر ها وقتی که اونقدر کم سن و سال بودم که دغدغه شنیدن "هی پسر" رو نداشته باشم...می رفتم و پاچه هام رو میزدم بالا و پاهام رو لخت و عور میذاشتم تو آب رودخونه روی سنگ ریزه های توی آب،بعضی از سنگ ریزه ها رو آب با خودش می برد....قشنگ بودن میرفتم دنبالشون و دورباره پام رو میذاشتم روشون تا فرار نکنن....همین که خسته ام میشد و می خواستم برم تا پاهام رو بر میداشتم سنگ ریزه ها هم با جریان آب میرفتن...یه حسرتی عجیبی دلم رو برا چند لحظه تسخیر می کرد نمیدونستم چرا...چرا

حالا از اون سال ها خیلی میگذره،خونه همون جاست رودخونه هم پیشش اما هر وقت که میرم کنارش و میشینم دیگه سنگ ریزه های اون سال ها رو نمی بینم انگار که رودخونه شده یه رودخونه دیگه انگار که تمام این سال ها رو اون حسرت با خودش برد...

درد بزرگ اینه که دیگه نه رودخونه اون رودخونه ست نه اون سنگ ریزه ها همون سنگ ریزه های دیروزان و نه من دیگه اون....

تمام زندگیم حسرت نگه داشتن زیبای ها بود...

"بامداد"


یکشنبه 22 تیر 1393

بازگشت

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

جوون های امروزی

عشق های دیروزی

پرسه های تنهایی

کامنت های دلسوزی

****************

سیاهی سنگ قبر

سنگینی سطح ابر

خاک های عمر من

مرگ از نوع صبر

**************



"بامداد"


چهارشنبه 1 خرداد 1392

هوای نبودن...

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

آه تنهاییم را به سخره گرفته اند

دستانی که نبودنت را، به آغوش کشیده اند

باز برگرد ای هوای زنده بودن

که نفس ها در گرمگاه، به عفونت نشسته اند

چشم ها از پلیدی پشت پلک هاشان

زیبایی تو را نشانه گرفته اند

باز نگذار به نگاهی آلوده ات کنند

پاکانی که وام از مرده گرفته اند

اکنون ساعت هایم شماره ندارند

رفتنت را نفس هایم اندازه گرفته اند..

"بامداد"


چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392

25

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

پشت خودم گم شده ام...

پشت تنهای یک واژه

پشت دستانی...که دوست نبودند

من پشت یک شهر گم شده ام...

"بامداد"


پنجشنبه 29 فروردین 1392

24

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

در انتهای یک کوچه

فصلی نو آغاز می شود

اگر خاطرات بر دیوار بگذارند...

"بامداد"


چهارشنبه 28 فروردین 1392

زخمبند

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    نوع مطلب :کلاسیک ،

آرام و خوابم را بگیر از چشم و از احوال من

سوزم چو یخ در تابش سیمین رخ سیال من

ترکه به جانم می زند در مکتب آن صیاد من

هر چه خموش می شوم درد درون فریاد من

ور عاشقی گر دم زنم در دم زند لسان من

چون چشم در کارش کنم از جا کند جنبان من

سینه ندارد جای زخم زین یار خوش آزار من

دیوانگان و عاقلان در بهت حال زار من

این رسم و این آیین من جانم فدای جان من

کی میبری در یک نظر جان از بدن جانان من

"بامداد"





چهارشنبه 21 فروردین 1392

فریاد

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

پست ترین جملاتم را پست می کنم

به انتهای خلوتم

هه...

هی فریاد، چقدر سکوت می کنی

قبرستان دلت پر شده

کلمات،مرده بدنیا می آیند

پشت لبان خاموش....

"بامداد"


چهارشنبه 21 فروردین 1392

شاعر

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

شاعر از پشت پرچین بیرون آمد

با داسی از کلمات

هنگامی که لبانش می گریست

برای همه ی دل تنگی های

...............................بی شعراش

.............................................بی واژه اش

او تنها بود.

"بامداد"


دوشنبه 28 اسفند 1391

23

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    نوع مطلب :قلبینه ها ،

لحظه های سرد برخواستن از گور تنهایی

همه را بی تو نفس می کشم...

"بامداد"


جمعه 20 بهمن 1391

22

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    نوع مطلب :قلبینه ها ،

عشق تکرار نگاهی بود.........................تکرار نشدنی


جمعه 20 بهمن 1391

21

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    نوع مطلب :قلبینه ها ،

مزه ی تلخ رفتن زیر زبان جاده

طعم شیرین دیدن دوباره ی تو در 
......................................برگ های کهنه خاطره

همه و همه را از نو نوشتم

تا یادم نرود که نمی روی.......

"بامداد"


شنبه 14 بهمن 1391

مرثیه

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

پاییز در چشمهایش نفس می کشید

و  زمستان در دستان تنهایش یخ بسته بود

او مرده است

نگاه اش خیره به کاغذی مچاله مانده بود

و اسمی که تمامی باورش را می برد

او مرده است

او به اندازه تمامی مردگان

مرده است

بر گوری تنگ

دو پرنده

آواز خوش صبح می خوانند

و آنکه از دور دور می شود 

باید بداند که

او مرده است...

"بامداد"


چهارشنبه 4 بهمن 1391

زخمه

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    نوع مطلب :کلاسیک ،

نمانده راه برگشت که نزد تو بمانم

نه از دلی گذشتم که تاب هجر بدانم

یه روز و شب بگریم به کوی او نشینم

تو کی گذر توانی که درد دل بگویم

لبم بدوخت و آتش بجان من نشاندی

بیا ببین چه روزم به خون دل کشاندی

 به ساز و دل نوازی به غمزه و نیازی

نگون و بخت من را تو اینچنین بسازی

فرار و از که باشد منی که خود قرارم

به دام دل نشینم چه خوش نشینه کارم

رهای مرگم اما تو زجر دل بخواهی

بزن تو زخمه بر تار منم نوای آهی

"بامداد"


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4