تبلیغات
عصرجمعه
شنبه 9 مرداد 1395

هیوا

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    نوع مطلب :کلاسیک ،

هر چه دل با تو بگفت،شنیدن دارد
شب بی تو،از خواب پریدن دارد
هر حرفی که به دل دارم گوش کن
حرف های ممنوعه با تو گفتن دارد
گوش دیوار بگیر،من به پنجره مشکوکم
آخر این قصه رمز رسیدن دارد
موهای پریشانت با شبم هم درداند
این حوالی مردی میل خندیدن دارد
زور میزنند ثانیه ها کم کنند فاصله را
از دور دیدن تو هم ، دیدن دارد
از فلسفه بوسیدن ماه هیچ ندانم اما
سرخی لبش را چه کنم که حکم بوسیدن دارد

"بامداد"


یکشنبه 23 اسفند 1394

فاطمیه...

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

پهلوی دلم نشسته بودی

که پهلو و دلم ،را شکستند...

هر قدر شکستم، به فدای اشک های

که سکوت شب و چاه را شکستند...

"بامداد"


دوشنبه 6 مهر 1394

زادروزگی

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

من چون پاییز زاده تنهایی بودم

چون کودکی یک درخت

در خفقان یک باغ مخوف

چون سردی یک نسیم بی صبح

یک سوار بی اسب

تو اما...

تو

همه ی حجم بودن من

انعکاس یک لبخند

زادروز دیگر من

در دستان تو...








پنجشنبه 2 مهر 1394

تاریک

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

صدای در تنهایی

صدای در ذهن من

صدای در چشم ها

صدای در لب ها

صدای در خستگی باریکه نور

صدای در ضربان تند قلب

صدای در رگه ی خون

صدای در گذشت این ثانیه ها

صدای که روح مرا می خواند

صدای بشدت محکوم کننده

صدای تلخ خاطره

صدای موج انفجار

صدای زنگ گوش ها

صدای فریادهای نشنیدن

صدای چهره های مضطرب

صدای بهت انسانیت

و

تنهای

تنها

صدای

تاریکی...



جمعه 6 شهریور 1394

رجعت

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

مرا و یاد آتش چشمانت...

حدیث کبریت و دل پر خون است 


پنجشنبه 20 شهریور 1393

شوریدگی

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

حرف ها در دو دیده

اشک ها بر لبانم

مست شراب واهی

این افتان و خزانم

ساقی بجای باده

زن،با چوب خیزرانم

تا حد زنند ندانم

این حد و این مقامم...

"بامداد"


پنجشنبه 16 مرداد 1393

قلبینه

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    نوع مطلب :قلبینه ها ،

شاعر از گوشه پنجره

به داستان غم انگیز

عابران می نگریست

و با خود چیزی می گفت...


"و من از ذهن خود با شاعر می گویم:

راستی چقدر شعر این مردم آشناست"


"بامداد"



سه شنبه 14 مرداد 1393

حسرت

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

کنار خونه امون یه رودخونه بود،خیلی قبل تر ها وقتی که اونقدر کم سن و سال بودم که دغدغه شنیدن "هی پسر" رو نداشته باشم...می رفتم و پاچه هام رو میزدم بالا و پاهام رو لخت و عور میذاشتم تو آب رودخونه روی سنگ ریزه های توی آب،بعضی از سنگ ریزه ها رو آب با خودش می برد....قشنگ بودن میرفتم دنبالشون و دورباره پام رو میذاشتم روشون تا فرار نکنن....همین که خسته ام میشد و می خواستم برم تا پاهام رو بر میداشتم سنگ ریزه ها هم با جریان آب میرفتن...یه حسرتی عجیبی دلم رو برا چند لحظه تسخیر می کرد نمیدونستم چرا...چرا

حالا از اون سال ها خیلی میگذره،خونه همون جاست رودخونه هم پیشش اما هر وقت که میرم کنارش و میشینم دیگه سنگ ریزه های اون سال ها رو نمی بینم انگار که رودخونه شده یه رودخونه دیگه انگار که تمام این سال ها رو اون حسرت با خودش برد...

درد بزرگ اینه که دیگه نه رودخونه اون رودخونه ست نه اون سنگ ریزه ها همون سنگ ریزه های دیروزان و نه من دیگه اون....

تمام زندگیم حسرت نگه داشتن زیبای ها بود...

"بامداد"


یکشنبه 22 تیر 1393

بازگشت

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

جوون های امروزی

عشق های دیروزی

پرسه های تنهایی

کامنت های دلسوزی

****************

سیاهی سنگ قبر

سنگینی سطح ابر

خاک های عمر من

مرگ از نوع صبر

**************



"بامداد"


چهارشنبه 1 خرداد 1392

هوای نبودن...

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

آه تنهاییم را به سخره گرفته اند

دستانی که نبودنت را، به آغوش کشیده اند

باز برگرد ای هوای زنده بودن

که نفس ها در گرمگاه، به عفونت نشسته اند

چشم ها از پلیدی پشت پلک هاشان

زیبایی تو را نشانه گرفته اند

باز نگذار به نگاهی آلوده ات کنند

پاکانی که وام از مرده گرفته اند

اکنون ساعت هایم شماره ندارند

رفتنت را نفس هایم اندازه گرفته اند..

"بامداد"


چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392

25

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

پشت خودم گم شده ام...

پشت تنهای یک واژه

پشت دستانی...که دوست نبودند

من پشت یک شهر گم شده ام...

"بامداد"


پنجشنبه 29 فروردین 1392

24

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

در انتهای یک کوچه

فصلی نو آغاز می شود

اگر خاطرات بر دیوار بگذارند...

"بامداد"


چهارشنبه 28 فروردین 1392

زخمبند

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    نوع مطلب :کلاسیک ،

آرام و خوابم را بگیر از چشم و از احوال من

سوزم چو یخ در تابش سیمین رخ سیال من

ترکه به جانم می زند در مکتب آن صیاد من

هر چه خموش می شوم درد درون فریاد من

ور عاشقی گر دم زنم در دم زند لسان من

چون چشم در کارش کنم از جا کند جنبان من

سینه ندارد جای زخم زین یار خوش آزار من

دیوانگان و عاقلان در بهت حال زار من

این رسم و این آیین من جانم فدای جان من

کی میبری در یک نظر جان از بدن جانان من

"بامداد"





چهارشنبه 21 فروردین 1392

فریاد

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

پست ترین جملاتم را پست می کنم

به انتهای خلوتم

هه...

هی فریاد، چقدر سکوت می کنی

قبرستان دلت پر شده

کلمات،مرده بدنیا می آیند

پشت لبان خاموش....

"بامداد"


چهارشنبه 21 فروردین 1392

شاعر

   نوشته شده توسط: بامداد سربداران    

شاعر از پشت پرچین بیرون آمد

با داسی از کلمات

هنگامی که لبانش می گریست

برای همه ی دل تنگی های

...............................بی شعراش

.............................................بی واژه اش

او تنها بود.

"بامداد"


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4